+ مدتهاست تورا فراموش کرده ام

خوب من مدتهاست که در این وبلاگ نمینویسم چرا  و به چه علت شاید بخاطر حقایقی بود که از ان فرار میکردم و شاید هم چیزهائیکه پنهان میکردم  نا گفته نماند که الان سالهاست ترس همدم من بوده است و اضطراب چون ماری به دور گلویم پیچیده است شاید مجبور شوم دوباره به تو پناه بیاورم وبلاگ قدیمی فراموش شده

نویسنده : ناستين نارسيس ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها:


+ یک ضربدر قرمز بر من

دیگر برایم ثابت شده است که شوهرم به یکی از روابط متعددش با زنان مختلف شکلی شرعی و قانونی داده یا لا اقل این ارتباط جدی شده است خیانت او چیز تازه ای نیست فحشها و متلک هایش هم همینطور اما این روزها رد یک نگاه عاشقانه متعلق را در چشمانش میبینم هوم.... زندگی من...... زندگی من چه تلخ و غم انگیزو کوتاه بود  پیری و زشتی هردو با هم با تمام قوا به من حمله کرده اند و در ٣۶ سالگی من رابه خاک نشانده اند همین الان که اینها را مینویسم نمیدانم کدام دلبر طنازی با لباسی سک....سی در کنارش نشسته و تاثیر عشوه هایش را ا زروی جنبش ان اندام خاص ارزیابی میکند زنی که احتمالا یک لعنت هم نثار من نمیکند  و  برای ارامش اپسیلون عذاب وجدانش مغرورانه امتیازاتش بر من را پیش خود میشمرد  اری این است زندگی من حقیقت دارد من ضربدر خوردم یک ضربدر قرمز

نویسنده : ناستين نارسيس ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٧
تگ ها:


+ دلم گرفت ا ی خدا دلم گرفت

پرم از گلایه ها خسته شدم از این بحث کشدار مصائب زن بودن و خیانت مردها و زیبائی صورت و اندام و وای خدا این ارزوهای منه که  همراه با حبابهای شفاف ظرفهای کف الود به چاهک ظرفشویی میره این روزای بلند منه که بی تامل به شب گره میخوره بدون هیچ حادثه ی تاز های و فقط نحسی این زندگی شومه که هر روز ابتکار جدیدی به خرج میده تا منو به مرز جنون نزدیک کنه   تا کی میتونم طاقت بیارم این روزا فکر مرگ و نیستی عین قطرات بارون تو یک شب طوفانی هی تند تند میزنه به شیشه ذهنم از شما چه پنهون که عین یک بچه ترسو وحشتزده دارم از یک سر سره ی طولانیو مرتفع سر میخورم و  تو دل سراشیبی فرو میرم دیگه از خدا هم کمک تازهای ساخته نیست جز اینکه لااقل خودم و دخترمو سالم نگه داره نه هیچ چی زقرار نیست تو این کابوس وحشتناک رنگ امید و بیداری بگیره  تا بعد که بیام بسراغتون

نویسنده : ناستين نارسيس ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٧
تگ ها:


+ این جمعه های دوست داشتنی2

مرد مشغول تماشای فیلم شد و زن داشت مجموعه کارهایی را که باید امروز انجام میداد در ذهنش ردیف میکرد البته او کارهای نا تمام زیادی داشت اما اولویت با کارهائی بود که به چشم میا مد خوب میدانست که شوهرش از تماشای دستکشهای الوده به کف دستشوئی هن و هن کردن او در حال تکاپو تی کشیدن اشپزخانه و اطاقها صدای ریزش ملایم اب در سرویسهای بهداشتی و بوی محو وایتکس خوشش میامد لابد در ان لحظات مرد با خودش فکر میکرد لااقل این زن به درد کار کردن میخورد چون هر کسی از نظر مرد باید نفعی داشت زن که مسلما بعد از گذشت چند سال ابدا زیبائی و جذابیت خاصی نداشت حالا گیریم هم که داشت کهنه بود دیگه بقول معروف ادم که نمیتونه هر روز چلو کباب بخوره که از لحاظ مادیم که ای بابا فقط بلده از این کارای مسخره فرهنگی بکنه که یک قرون هم نمیرزه.و بهش هیچ چیز نمیدن.....زن ظروف صبحانه را ارام شست و داشت لباسهای چرک را در لباسشوئی میریخت که مرد با صدائی بلند فریاد زد ابیییخخخخ با تخمه تخمه که گوشه ای در کابینت بود و پارچ هم در یخچال وای نه پارچ و بطری اب هردو خالی کنار یخچال بود بله خوب البته این خیلی سخته که اقای خونه بعد از خوردن اب بطری را پر کرده و در یخچال بگذارد و این مغایر تربیت مادر شوهری بود که نمیگذاشت اب تو دل پسران برومندش تکان بخورد به سرعت به سمت فریزر رفت و تا پارچ را بشویدو یخ بریزد مرد شروع کرد بابا چی شد اب ما نه ساله تو این خونه اب نخوردیم این جمله یکی ا زجملات کلیدی مرد بود مثلا تصادفا اگر جورابی دیر پیدا میشد اگر متکا نرم نبود و بقول قدیمیااگردردر کوچه بازو دالون درازو و هر اتفاق بی اهمیتی می افتاد به تاریخی نه ساله بر میگشت زن با خونسردی اجباری که خود را بدان عادت داده بود ماشین وار پارچ را در کنا رمرد گذاشت و دوباره به اشپزخانه برگشت مرد گفت چرا نمیشینی زن نیم نگاهی به تلویزیون کرد فیلم بدی نبود وسوسه شد بشیند اما تجربیات گذشته بخصوص در جمعه ها به او اموخته بود که در حال تماشای فیلم بالاخره مرد بادیدن یک صحنه با بیاداوردن یکی از اشتباهات غیر قابل بخشش زن یا هرچیز بی ربط دیگر ی ممکن است بساط دعوا را به راه بیندازد یک دفعه موبایل مرد به صدادر امد یک ملودی خاص و بعد بلافاصله صدا ی جیغ جیغوی زنی از فاصله بین گوش مرد و موبایل نازک گرانقیمت مرد گریخت و خود را به گوش زن رساند و زن فقط کمی عضلات صورتش منقبض شدو قلبش به تاپ تاپ افتاد و با تمام سعیی که به نمایش چهره ای بی تفاوت داشت یک لحظه نگاه غمگین و رنجیده ا زهزار درد و غم تحمیلی این زندگی سختش با نگاه ثابت و بیرحم مرد مماس شد و مرد تهدید امیزو تیز به زن نگریست و بعد با بیحوصلگی خواست مکالمه را قطع کند البته که این مرد بی ادب احتمالا با معشوقه اش هم رفتا رمودبا نه ا ی نداشت و منتظر اتمام حرف او باقی نمی ماند و این کوچکترین ربطی به حضور همسرش نداشت ولی اشتباها دستش به سمت لود اسپیکر رفت و صدای زن در فضای خانه طنین انداز شد اااا پس کی میای چکمو پاس کنی ببین من اصلاپول نمیخوام بیا با هم بریم طلا فروشی که تلفن قطع شد و حالا هردو زنو مرد عمیقو سیال به هم نگاه میکردند با وجودیکه چیزی برا ی پرده پوشی وجود نداشت با همه اینها مرد با وقاحت فریاد زد باز چی شده عین مجسمه وایساد ی منو نگاه میکنی زنکه روانی شکاک مریضم بود اصلا مریضم نبود رفیقم بود چی میگی و انگار از پرخاش خودش انرژی به دست اورده باشد ضمن فحاشی و ناسزا گفتن خیلی سریع و با سلیقه لباس پوشیدو هی ارام وارامترشد تا جائیکه لبخند زنان به زن گفت من دارم میرم بیرون ناهار یک چیز خوشمزه درست کن و زن در را پشت سرش بست و

خو ب میدانست باز هم بر سر نوع غذا بحثی در خواهد گرفت ولی بیخیال از اینکه شوهرش تا چهار ساعت دیگر بر نمیگردد با خوشحالی دستکش را پرت کرد و به سراغ کامپیو ترش رفت........ادامه دارد

 

نویسنده : ناستين نارسيس ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٧
تگ ها:


+ این جمعه های دوست داشتنی

 سنگين و گيج از خواب کوتاه شب گذشته در رختخواب لوليد کمی ان طرف تر دخترش پتو را مثل هميشه از روی خود کنار زده بود  همانطور  با پلک های نيمه باز دستش را تا جائيکه ميتوانست دراز کرد تا لبه پتو را بکشد تا روی دخترش را بپوشاند و  البته  کمی هم سهم خودش شود  و در اين بين فقط يک لحظه کافی بود تا اين حقيقت تلخ را بياد اورد   که جمعه است
نيم خيز شود و با پاهايش بدنبال  دمپائی های طبی  که زير تخت رفته بودند گشت از جابلند شد و در مسير اشپزخانه با نيم نگاهی به اطاقی که شوهرش در ان خواب بودو با صدای ناهنجاری خرو پف ميکرد افکار مختلفی به ذهنش هجوم اورد
امروز جمعه بود روزی که صرف نظر از  غروبهای دلگيرش  اکثر ادمها عاشق خوا ب راحت و بی دغدغه صبحش بودند و برنامهای مختلفی را برای تفريح و سرگرمی در ان ميريختند اما او فقط و فقط بايد مراقبت ميکرد بايد تلاش ميکرد   تا همه چيز سر جايش باشد  وقتی  در سماور را برمی داشت و با پارچ در ان اب  ميريخت به فکر ش رسيد نان تازه بگير  بله فک رخوبی بود و اين ميتوانست شروع خوبی برای ان روز نگران کننده باشد
روزهای ديگ رهفته او انقدر سرگرم مراسم پر دغدغه و پر زحمت فرستادن دخترش به مدرسه   که شامل مرحله پر زحمت  و کشدار بیدار کردن دخترشو پیدا کردن وسایل پراکنده مدرسه و پاسخ به درخواستهای متوقعانه همسرش  که دقيقا دراخرين لحظه ها  بياد چيز ي ميافتاد که بايد پيدا شود  اماده شود و نهایتا فرصتی برای تهیه نان تازه نبود   ۴۵ دقیقه بعد با همسرش سر میز صبحانه نشسته بودند موهای بهم ریخته زن  شانه شده و جمع شده و باان ارایش ملایم زیباو
 دل پذیر به نظر میرسید  زن اهسته زير چشمی به چهره مرد نگاه ميکرد و سعی داشت حدس بزند  در چه حاليست  در همان حين ظرف جانو نی که تکه های بريده نان تازه با دلبری درون ان چيده شده بودند را بسوياو دراز کرد مرد بيتوجه لقمه بزرگی از نان و کره ومربا درست کرد و يک جرعه بزرگ چای شيرين سر کشيدو هنو زا زگلويش پائين نرفته پرسيد   گلی چرا بيدار نشده و زنميدانست که نبايد بگويد جمعهاستو اجازه بده کمی بيشتر بخواهد بنابراين بهاهستگی به سمتاطاق دخترش رفتو در حاليکه خوب ميدانست بيفايده است و ان پرنسس خود خواه هرگز حاضر نميشود صبح نسبتا زود انهم در روز تعطيل بيدار شود  پروسه بيدا رکردن گلی انقدر طول کشيد تا مرد شروع به غر غرهای ملايمش در باب بی عرضگی زن در ام رتربيت فرزند ش بکند  و در حاليکه به سمت کانا په مقابل تلويزيون برود فرياد بکشد ريموت و زن هم که اين جعبه مستطيل شکل  گرانبها را در جای مشخصی پنهان کرده بود سريع  باريموت به سمت همسرش رفت  صاحبخانه انها مردی محتاطو اندکی مذهبی بود که با نصب هر گونه بشقاب ديس زير دست يو خلاصه هر چيزيکه مربوط به ماهواره ميشد مخالف بود بنابراين مرد عادت کرده بود به محض بيدار شدن فيلم ببيند و زن با خودش فکر کرد حتما يک فيلم صحنه دار  است که شوهرش به اين سادگی از خير بيدار کردن فر زندش  گذشته است....... بزودی ادامه ميدم
نویسنده : ناستين نارسيس ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧
تگ ها:


+  

بعد ا زمدتها اومدم اینجا اولین جائی بود که بعد از تجربه عشق انتخاب کردم اونم چه عشقی عشق بعد از ازدواج اونم با کی یک نامرد بی همه چیز که اگه یک ذره عصبانیش کنم به راحتی میتونه منو به قتل برسونه  اخ که چجور اون دختر پاک و ساده دل که زندگی رو سادهو اب یمیدید تباه شدو ازش یک زن خسته باقی موند با چشمای مستو بی قرار بی قرار عشقی ممنوع و بر باد رفته  وا یچه سختی هر روز صبح شربت تقویتی بد طعم زندگی رو سر کشیدن رفتوروب کردن خونهای بدون محبتو رفتن به سر کاریکه خیلی دوسش داشتی ولی بعد از این همه جورو جفا برات مثل یک معشوقی میمونه که بیابروش کردهب اشن هم دوسش داریو هم .....خدایا روم نمیشه صدات بزنمکه خودتم میدونی کیمو کجام پس با من بساز و دیگه هیچی بازم میام اینجا
نویسنده : ناستين نارسيس ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٦
تگ ها:


+  

اخ  خدای من اخه چرااینکارو بامن کردی چرا من از بیغیرت بودن بدم میاد این یعنی چی اخه اخه مرد حسابی با چندنفر اخه یعنی من اینقدر زشتو کج وکولم     لا مذهب پست حدااقل بااونا میلاسی قربون صدقشون میری چراخونه میای دادشو سر من میزنی

من به چهامیدی کلفتی تو بچتو بکنم خدایا خودت منو از این منجلاب بکش بیرون

کمک کمک دیگه طاقتم تموم شد     هر روز فحش کتک چرا

اینهمه بیمهری چرا خدایا   مگه من ادم نبودم   ببین خوب گوش کن من هیچی ندارم نه شرف نه وجدان نه دین  

الانم دارم به کس دیگه دل میبندم فهمیدی 

مثل پارسال  نه نمیونم واقعا نمیونمدیگه خوب بمونم جسمم مال تو قلبم مال خودمه

نویسنده : ناستين نارسيس ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:


+  

میدونی ازت خوشم میاد  ادم جالبی هستی

با اون ارامش تو نگاهت

چقدر ساده ای

اه خدا چی فکر میکنی راجع به من  نکنه میگی این زنه چقدر چاقه

ولی مهم نیست   میدونم یک جورائی منو قبول داری

   شایدم اشتباه میکنی

شایدم میگی چقدر شیداو هپروتیه

میدونی  تو میدونی  من چجور ادمیم   نه نمیدونی اگه بدونی حتما از من متنفر میشی

راستی چرا اینقدر محو در خیالاتی 

همیشه یه گوشه نشستی داری چیز مینویسی  وقتی بهت میگم سلام یک جوری نگاه میکنی انگار از یک خواب طولانی بیدار شدی ومن ادامه خوابتم

بعدشم یک لبخند کم جون از من پرسیدی وبلاگت در مورد چه مطالبیه وای خدا اگه مطالبشو بخونی چی فکر میکنی

ولی یک شکائی بردی نه   نه امثال تو از زنائی مثل من متنفرن

میگن تو    یک شغل خاص داری اره  نه بهت نمیاد  گرچه انگار ادم خاصی هستی بنظر میاد   میگن  میخواستن یک پست انچنانی بهت بدن   اره

خوب چی باید ازت بترسم

خوب نمیدونم چی بگم 

دلم میخواست اونروز بهت بگم که من خیلی میترسم

از اینکه شغلمو از دست بدم

ولی ترسیدم پیشت کوچیک بشم 

اخه تو نمیدونی نمیدونی که تنها ساعت زندگیم وقتیه که میام سر کار

میدونی چی فکر  میکنم    نمیخوام بدونم واقعا کی هستی

ولی به همسرت خیلی حسودیم میشه  میگن خیلی دوست داشتنیه   اره بهت میاد خوش سلیقه باشی

حتما از اوناس که یک تار موش رو تا حالا کسی ندیده اره کسیکه تودارالقران کا رکنه  حتما اینطور

هست  میدونی یک چیزی بهت بگم دلم میخواد یک کار خوب انجام بدم یک چیزیکه ازش راضی بشم

ممنون که وقت میذاری گاهی برام چیزی به من یاد میدی     مرسی 

اشکال نداره منم جبران میکنم سعی میکنم کار تورو بخوبی انجام بدم خیلی پنهانی و بدون اینکه بفهمی سعی میکنم یک جا جبران کنم 

میدونستی منخیلی خسته و بی پناهم شایدم بدونی اون وقتائیکه چشام خیلی ترسان میشه

البته تو که هیچ وقت به چشم ادم نگاه نمیکنی چقدر خوبه این چشام اینقدر از نگاه های هرزه پره که دلم نمیخاد نگاهت الوده بشه

حقیقتش اینه که من من اون کسیکه  تو فکر میکنی نیستم من سر یک دقیقه میتونم این چادرو که اینقدرو محجوبانه انداختم سرم مجاله کنم با یک لباس خیلی باز برم میهمونی بخونم برقصم عشوه گریو  لوندی کنم وخیلی کارای وحشتناک دیگه که بفهمی حتما سکته میکنی

یادته همه به من میگفتن توخیلی با ناز حر ف میزنی   تو جدی واخمو به من گفتی من اصلا اینو قبول ندارم  لحن شما شاده  بیچاره اخه چقدر گناهی هستی تو

حتما زنت از اوناس که سرشونو اروم میندازن پائینو خیل اروم وبدون عشوه حرف میزنن  ولی یک چیزی رو بدون من عمرم کوتاهه شایدم از اینجا برم   

نوشته هامو نگه دار باشه  

نویسنده : ناستين نارسيس ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها:


+  

مثل همیشه دارم مسیر اشتباه میرم وتازه چقدرم سریع و بعدش همون حال تزلزل به سراغم میاد گیج میشم اولش پاک باختم بعد عقل به سراغم میادمیخواد خرابکاریهای دلو درست کنه اما دیره    گیجه دلش کوچیکه اندازه یک پرنده شایدم کوچیکتر اخه پرنده پر داره پرواز کنه اما اون چی با اون پاهای دردناکش با شکنجه گری که تو خونه داره ادم عجیبه یکدم مغرور وفخر فروش یک دم   زیر اوار  حس حقارت  مدفون   یک دم با اراده یک زمان سست عین یک پر روی دستای باد خدا خدامیکنه امانماز یومیه رونمیخونه خدایا این معجون چیه اسمش اناس
نویسنده : ناستين نارسيس ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها:


+  

مثل همیشه دارم مسیر اشتباه میرم وتازه چقدرم سریع و بعدش همون حال تزلزل به سراغم میاد گیج میشم اولش پاک باختم بعد عقل به سراغم میادمیخواد خرابکاریهای دلو درست کنه اما دیره    گیجه دلش کوچیکه اندازه یک پرنده شایدم کوچیکتر اخه پرنده پر داره پرواز کنه اما اون چی با اون پاهای دردناکش با شکنجه گری که تو خونه داره ادم عجیبه یکدم مغرور وفخر فروش یک دم   زیر اوار  حس حقارت  مدفون   یک دم با اراده یک زمان سست عین یک پر روی دستای باد خدا خدامیکنه امانماز یومیه رونمیخونه خدایا این معجون چیه اسمش اناس
نویسنده : ناستين نارسيس ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها: